Monday, July 10, 2017

بی‌نهایتِ خوشبختی

هزاران کلمه‌ی نوشته‌شده دارم که هرگز منتشر نشده‌اند. دست‌چینی از افراد به دلایلی به گوشه‌ای از آن‌ها دسترسی داشتند. دست‌کم چهار گروه نوشته الان در ذهنم هست. معروف‌ترین‌شان «منِ آبی» (منِ غمگین؟) یا «Blue Me» که آن‌قدر کش‌دار است که خودم حوصله‌ی خواندنشان را ندارم. یک رشته‌ی دیگر هست با نام «فال‌های بی‌جواب ...» (نمی‌نویسم جای «...» در ادامه‌ی نام چیست)، که امروز خواندمشان. مربوط به سال‌ها قبل است. چندخطی به عنوان حسن‌ختام بر آن دفتر نوشتم. چند خط از آن اتمام را این‌جا می‌گذارم. مفهوم عنوان نوشته‌ی حاضر در خط پایانی کلِ نوشته‌ یاد شده مشخص است که تمایلی به انتشارش ندارم و احتمالا با من خواهد مُرد. اما هوس کرده‌ام آن‌چند خطِ گزین و اصلاح شده از چند پارگرافی که امروز ختم کرده‌ام را این‌جا داشته باشم. دفتری از نوشته‌های این صفحه‌ی خاک‌گرفته را هم شاید همین چند خط ببندد.


«خوب که سرد مزاج‌ِ مریض‌ِ زرد سیما رفت. سختی فراوان داشت که این نوشته‌ها گواهش. ولی این منم. کم نمی‌گذارم. امروز یک نوشته‌ی دیگر از خودم پیدا کردم که درباره‌ی زندگی کاری و تحصیلی بود. نوشته بودم «می‌توانم بی‌کاری کنم؛ اما کم‌کاری و بدکاری نه». زندگی عاطفی هم برایم همین است. کم‌کاری و بدکاری نکردم برای آن بدنام. خوب که دیگر برایم اهمیتی ندارد. دلم خواست بنویسم که ثبت شود.» 

Tuesday, June 27, 2017

خواهشمند است آسانسورها باری نیست

چند وقت پیش به فکر بودم که چرا در کشور ما این‌قدر می‌گویند کتاب، کتاب. چرا تشویق می‌کنند به کتاب‌خوانی و از همان بچه‌گی برای‌مان یارمهربان می‌خواندندش و گویا این خواندنِ «کتاب»، فارغ از این‌که کتابِ چه باشد، فی‌نفسه خوب است. به این نتیجه رسیده بودم که غلط می‌گویند. خواندن کتابِ بد، (که شکر خدا کم هم نیست) می‌تواند خیلی هم بد باشد. کمی بعدش به فکرم رسید که البته شاید (و فقط شاید) فلسفه‌ای پشت ماجرا باشد. خواندن. کتابت. بهتر بگویم، فرهنگ مکتوب، چیزی است که آن‌همه توصیه نشانه‌اش رفته بود. «کتاب» چه باشد مهم نبود. فرهنگ مکتوب مهم بود. فرهنگ خواندن. آن‌هم در جامعه‌ای که هنوز بی‌سوادی در آن بیداد می‌کند. بله به درست فهمیده بودند که جامعه‌ی ما، جامعه‌ای به‌غایت شفاهی است.
بعدش به فکرم آمد که خب، اصلا چرا فرهنگ مکتوب اهمیت دارد؟ شفاهی که می‌شود همه‌چیز را کما بیش رساند. پاسخ مشخص است. می‌شود رساند. اما نمی‌شود (یا دست‌کم نمی‌شد) ثبت کرد. جیزی برای آیندگان باقی نمی‌ماند. و جامعه وقتی از گذشتگانش، چه در علم و چه در تجربه‌ی روزانه، چیزی به ارث نبرده باشد، محکوم است به تکرار اشتباهات. جامعه‌ی ما حتی در سطوح بالا شفاهی است. یادم هست مدیر ساختمان (که احتمالا به خطا آقای دکتر خطاب می‌شد) در نوشتن چند پارگراف ساده مشکل داشت. بنده‌ی خدا می‌خواست بگوید همسایگان عزیز، از این آسانسورها برای بالا و پایین کردن بار استفاده نکنید. جمله‌اش را این‌گونه آغازیده بود: «خواهشمند است آسانسورها باری نیست»! چه‌قدر بشود شفاف و دقیق ثبت و منتقل کرد مهم است که شاید کتاب‌خواندن راهی بود برای این مقصود.
حالا نمی‌دانم تاثیر گسترش روزافزون میکروبلاگینگ، توییتر و فیس‌بوک و اینستاگرام و تلگرام و مانندشان در این ماجرا چه باشد؛ که کلا بحث دیگری‌ست. و این‌که از اساس زبان ناقصی داریم قاصر از انتقال دقیق مفاهیم پیچیده و نارسانا در شفافیت هم مبحث عمیق دیگری.
ولی این چند خط سوال دیگری را می‌آغازد:  می‌شود جایی چیزی را ثبت کرد بی‌آنکه نوشت، گفت، ضبط کرد یا کشید؟ ارتباطات غیر فیزیکی یا تخیلی منظورم نیست. آیا علم ارتباطات می‌تواند راهی بیابد برای انتقال مفهوم بدون ابزاری که تاکنون ازآن استفاده کرده‌ایم؟


Wednesday, May 03, 2017

Oh My Sweet Suffering

شاید زندگی فقط رنج نباشد. اما رنج حتما وجود دارد. چیزی که حتما وجود ندارد «خوشبختی» است. یا دست‌کم خیالی که ما از «خوشبختی» داریم. بادکنک خیالی خوشبختی* زندگی ما را حرام کرده و خوشبختی را که محال بود محال‌تر. من نمی‌گویم باید از این‌همه رنج لذت برد. یا خیلی عارفانه پیشنهاد احمقانه‌ی زندگی در لحظه را نمی‌دهم. لحظه وجود ندارد. هرچه هست گذشته است**. فقط می‌گویم وجود این رنج را به رسمیت بشمارید. بخش جدایی ناپذیر زندگی است. به‌هرحال زندگی چیز خوبی نیست. چه‌طور جایی که هرلحظه ممکن است عزیزترینت را برای همیشه از دست بدهی و قطعا چنین چیزهایی را تجربه می‎‌کنی، می‌تواند چیز خوبی باشد؟ مگر این‌که نادیده‌اش بگیری تا ناگاه چنان گریبانت را بگیرت که تاوان چند برابر آن‌چه انکار کرده‌ای را پس بدهی. 
نه زندگی جای خوبی نیست. رنج هست و خوشبختی خیال است. من فقط می‌گویم شاید با پذیرفتن این واقعیت، بشود راحت‌تر بود. شاید حتی بشود زندگی بهتری داشت. به‌هرحال وقتی می‌دانی  رنج هست و خوشبختی خیال است، دست‌کم کمتر غافل‌گیر می‌شوی یا بیهوده در پی یک بادکنک خیالی نمی‎‌دوی. راحت‌تر رنج می‌بری چون می‌دانی گریزی از آن نیست. شاید همین درمان افسردگی باشد. شاید همین راهی باشد نه به خوشبختی، که به زیستنی بهتر.

*چه‌طور خیالی نیست؟ مگر نه‌اینکه هرچه‎‌را خوشبختی، بدانی به مجرد آن‌که بدستش بیاوری دیگر خوشبختی نیست و خود را در تعقیف خیال دیگری می‌یابی؟
**زندگی فقط گذشته است. ما ماشین گذشته ساز هستم. آینده که داستان است و حال هم اگر فرضا وجود داشته باشد، آن‌قدر ذره‌ی ناچیز و گذرایی است که اصلا ارزش ندارد برایش واژه‌ای گزین کنیم. فقط گذشته است که واقعا وجود دارد. ما برای این‌که حال بهتر یا آینده‌ی بهتری داشته باشیم تلاش نمی‌کنیم. ما فقط می‌خواهیم گذشته‌ی بهتری برای خود ثبت کنیم. و برای همان است که می‎‌جنگیم. می‌جنگیم که گذشته (بهتر) را به دست آوریم نه آینده را. حتی کاری هم که برای آینده‌ی فرضی می‌کنیم برای گذشته است. چون آینده (اگر وجود داشته باشد) خیلی زود گذشته می‌شود. فقط گذشته است که پایدار، ثابت و با وقار وجود دارد.

Sunday, December 18, 2016

سنگ‌چین

تو خواسته بودی نه من. از قضا من را چندان سر آن نبود که پی‌ات را بگیرم. مرده انگاشتن ساده‌تر است در دنیایی که خیال مردگان از حضور زندگان شیرین‌تر است.
حرف خودت را اجابت کردم. آن کردم که تو را خوش آید. خوش نیامد. ویران کردی. به سبک خودت توفانی و آرام.
مگر توفان می‌شود آرام باشد؟ این هنر تو بود. هنر؟ نه؛ باید بنویسم معجزه‌. یکی کردن این دو بد سیرت. توفان آرامت را نشانه‌ام گرفتی. باز. حالا سال‌هاست در من می‌وزی. آرام و ویران کننده. و من ویران می‌شوم؛ اما تمام نه. باز هم این نشانه‌ی توست. نشانه؟ نه؛ باید بنویسم معجزه.
حالا سنگ چینی به زحمت گرد آورده‌ام که سنگر سازم در برابر توفانت. نمی‌دانم دیده‌ای یا نه. شاید دیده باشند بندگانت و خبر آورده باشند. حالا سنگ‌هایی از کوه طور آورده‌ام که یک معجزه را بشارتم داده‌اند. هیچ آرامشی را توان برهم زدنشان نیست. حالا معجزه‌ات را می‌شکنم. حالا یا باید آرام باشی یا توفانی. هرچند به هررو سنگ‌چینِ کاغذی می‌ریزد. معجزه؟ نه؛ باید بنویسم شعبده.

Tuesday, April 28, 2015

این یک بیماری است



کسی به شما می‌گوید که می‌خواهد یک جوک تعریف کند و بعد ماجرای شیرینی هم نقل می‌کند که خنده‌دار هم هست. حالا فرض بگیرید که روز بعد همان فرد باز بگوید می‌خواهد جوک بگوید و باز همانی که دیروز تعریف کرده بود را بازگو کنند. این‌بار همان ماجرای سابقا خنده‌دار، دیگر برای شنونده بامزه نیست که هیچ، تکرارش می‌تواند موجب دلخوری هم بشود. حالا اگر روز سوم همین ماجرا تکرار شود اعصاب‌تان خرد می‌شود و احتمالا روز چهارم دیگر به گوینده توجهی نخواهید کرد؛ تازه اگر فرض کنیم اعتراض نکنید. این مشابه دردی است که اخیرا سریال‌هایی که مهران مدیری کارگردانی می‌کند به آن دچار شده‌اند. مثلا بازیگر نقش پزشک فیریوتراپ در سریال «در حاشیه» یک‌بار کسی را گیر می‌آورد و به اسم فیزیوتراپی او را وادار به چیزی شبیه به رقص می‌کند. شاید این صحنه بار نخست برای شما جالب باشد ولی وقتی قرار است هر چند قسمت یک‌بار همین داستان تکرار شود، مثال همان فردی می‌شود که هر روز همان جوک تکراری را تعریف می‌کند. مشابه این مساله در جای‌جای ساخته‌های جدید مهران مدیری، ازجمله سریال «در حاشیه»‌ به شکل رنج‌آوری وجود داشت. اما کاش نقص ماجرا فقط همین بود.
«در حاشیه» مثل برخی از کار قبلی مدیری (قهوه‌ تلخ) به وضوح فقدان کارگردانی دارد. عده‌ای بازیگر در مقابل دوربین به میل خود هر کاری می‌خواهند می‌کنند و این از طرف تیم‌ سازنده به حساب بامز‌گی آنها گذاشته می‌شود. واضح است کسی این بامزگی‌ها را مدیریت نمی‌کند و ماجرا به اختیار بازیگران گذاشته شده تا هرچه می‌توانند «نمک بریزند». البته اگر این مساله نباشد و این ملغمه با نظارت دقیق تیم کارگردانی انجام شده باشد، نقد به آن بیشتر است. چرا باید اجازه داد هر حرکت مثلا خنده‌داری بدون ضابطه‌ای مشخص توسط بازیگران جلوی دوربین انجام شود؟ بازیگران یک نمایش کمدی فی‌البداهه روحوضی معمولا انسجام بیشتری دارند و بازی‌های یکدیگر را تکمیل می‌کنند. ولی در سریال «در حاشیه» با نگاه غیردقیق هم مشخص است که هر کسی ساز خودش را می‌زند. بازیگران به جای اینکه در موقعیتی که خوب نوشته و خوب کارگردانی می‌شود، سعی کنند بازی یکدیگر را تکمیل کنند و در هر موقعیتی کمک کنند همبازیشان هرچه بیشتر هنر خود را نشان دهد، انگار در یک رقابت «بامزه‌بازی» افتاده‌اند و اگر دوربینی در کار نبود و ماجرا مثل همان نمایش روی صحنه اجرا می‌شد، حتما مشهود بود که می‌خواهند از هم بازی بدزدند تا نگاه مخاطب فقط به خودشان باشد. حالا گردش دوربین مخاطب را از این رنج معاف کرده و البته این هم در بدترین شکل ممکن انجام شده است؛ گاهی آن یکی بازیگر دارد بامزه‌بازی بهتری در می‌آورد.باورپذیر نبودن ساختار، آفت دیگری است که به جان ساخته‌های مهران مدیری افتاده است. در سریال «قهوه‌ تلخ» هم این مساله بسیار مشهود بود. مخصوصا وقتی قرار بود درباری از گذشته به تصویر کشیده شود. گویا سازندگان فرض را بر این گرفته‌اند که خب اصلا مهم نیست که ما نتوانسته‌ایم ‌چیزی را شبیه به واقعیت بسازیم و بعد در ساختار آن، ماجرایی طنز را در بیندازیم؛ مخاطب به‌هر حال می‌خندد.
مخاطب دلش می‌خواهد چند دلیل پیدا کند که ماجرا را از سازنده بپذیرد. مثلا فکر کند واقعا دارد یک بیمارستان و یا یک دربار تاریخی را می‌بیند. شاید سخت هم نگیرد، ولی وقتی هیچ دلیلی نیست و تمام مدت باید مثال‌های نقض (که انگار فریاد می‌زنند این چیزی که می‌بینی آن چیزی نیست که ادعا می‌کند) را یکی بعد از دیگری، نادیده بگیرد، حتی مخاطب وفادار هم دلزده می‌شود. منظور این نیست که یک سریال طنز باید واقع‌گرایانه باشد؛ اما باید «واقعی» باشد. حتی اگر به سختی باور کنیم که این داستان واقعیت دارد.  
مدیری خوب می‌داند که شخصیت محبوبی است و دوست‌دارانش کمتر بر او خرده می‌گیرند. او می‌داند که لازم نیست خیلی تلاش کند و مخاطب با او و ساخته‌اش کنار می‌آید. اما وضعیت به‌گونه‌ای شده که او و همکارانش دیگر اصلا تلاش نمی‌کنند. دیگر قرار نیست به اسم مهران مدیری و جواد رضویان و مهران غفوریان بخندیم. ماجرای سریال «در حاشیه» غیر از چند بامزه‌بازی دلقک‌مابانه از سوی بازیگرانش، دیگر چیزی برای توجه کردن ندارد. آنها هم فقط بار اول و با اغماض بار دوم، خنده‌ دارند. اما مدام تکرار می‌شوند. از سریالی به سریال دیگر و از قسمتی به قسمت بعدی منتقل می‌شوند. انگار اندک سوژه‌های طنز و کاراکترهای بامزه‌ نویسندگان مدیری فقط از برنامه‌ای به برنامه‌ی دیگر منتقل می‌شوند. «در حاشیه» طوری پیش رفت که آدم به شک می‌افتاد نکند این سریال اصلا نویسنده ندارد. کل داستان هر قسمت را می‌شود در یک جمله نوشت. یک یا چند قسمت، مالک بیمارستان می‌خواهد ساکنان جدید را به هر شیوه‌ای بیرون کند و ملکش را بفروشد. یک یا چند قسمت بیمارستان راه افتاده و مریض ندارد و همه دنبال راهی برای پیدا کردن مراجعه‌کننده هستند. یک یا چند قسمت همه به این فکر هستند که چطور تنها مراجعه‌کننده را که اشتباهی سر از بیمارستان درآورده، قانع کنند از خدمات پزشکی بیمارستان بهره ببرد. یک یا چند قسمت می‌خواهد نشان دهد چقدر خدمه بیمارستان کارنابلد هستند. همه خلاقیت تیم نویسندگی آقای مدیری در همین جمله‌ها خلاصه شده. یک جمله ساده برای یک سریال و حالا شاید چند دیالوگ تکراری که برای کاراکتری تکراری‌تر نوشته‌ شده‌اند. دیالوگ‌ها، رفتارها، بامزه‌بازی‌ها و هرچیزی که درسریال پیش می‌آید به‌شدت تکراری، نچسب و خسته‌کننده هستند. فکر کنم یکی از درمان‌هایی که مدیری باید برای خودش و تیمش تجویز کند، این است: «فرض کن هیچ‌کس تو را نمی‌شناسد. بیست سالت است و این نخستین و آخرین فرصت است که در این رشته بمانی.» شاید فقط با اجرای سختگیرانه این فرمول و انجام یک «جراحی» جدی بشود دوباره مدیری دهه هفتاد را شاهد بود. فعلا که با اطمینان می‌شود گفت طنز و هنر او و تیمش ته کشیده است.


Tuesday, December 02, 2014

آنی، زاغ‌ها و تپه‌ی دور


با آنی روی جدول بلوار کشاورز، پشت به پارک لاله نشسته بودیم. بینمان دو تالیوان یک‌بار مصرف چای نیم‌خورده بود و دو حبه قند روی جدول. همین وقت‌های سال بود. سوز تندی میامد و مردم تند تند راه می‌رفتند. ماشین‌ها با سروصدای زیاد بین هم می‌لولیدند و نمی‌گذاشتند صدای آنی را خوب بشنوم. انگار داشت می‌گفت: «برای مراسم خاکسپاری‌ام نیا. جایش برو همان تپه‌ی شرقی که باهم کشف کرده بودیم و فقط یک تک‌درخت داشت. حوصله داشتی زیر درخت بشین و چای بنوش. بعد راه بیفت به سمت دره‌ی شمال تپه و پای رودخانه‌اش روی همان سنگ سیاه دراز بکش.»

نگاهم به دختری افتاد که پالتوی قرمز پوشیده بود و با مردی که از او کوتاه‌تر بود انگار دنبال یک نشانی می‌گشت. خودش کاغذ را دست موتور سوار داد تا آدرس بپرسد. مرد همراه، خودش را عقب کشیده بود و نگاه می‌کرد. موتور سوار با حرارت توضیح می‌داد و یک دستش را روی هوا تکان می‌داد که بفهمند کجا باید بروند. بعد لبخندی به دختر زد و رفت. مرد انگار به موتور سوار اعتماد نداشت یا از او خوشش نمیامد. با کمی خشونت کاغذ را از دست دختر گرفت و یک راست به سمت من آمد.
آنی هنوز داشت حرف می‌زد: «اگر زاغ دیدی حتما برایش غذا بریز. می‌دانی که به سختی از آدم غذا قبول کنند. باید خیلی ملایم و مهربان باشی...»

مرد رسید. کاغذ را جلو گرفت و با صدای بلند گفت «آقا اینجا چه‌جوری باث برم؟». نظرم به این جلب شد که از «برم» جای «بریم» استفاده کرده. گفتم خوب شاید قرار نیست دختر با او بیاید و ربطی به گفتمان مردسالارنه ندارد.  بدون نگاه به کاغذ پرسیدم کجا؟ گفت اینجا نوشته. می‌خواست برود خیابان ویلا. گفتم نمی‌دانم. اخم کرد و تقریبا دست دختر را کشید و به سرعت رفت.

آنی بلند شد و دنبالشان رفت. تقریبا باید می‌دوید تا برسد. چند ده متر آن‌طرف‌تر کاغذ را از دستشان گرفت. بردشان آن دست خیابان و برایشان تاکسی گرفت. فکر کنم پول تاکسی را هم داد. دستم خورد و یکی از لیوان‌های چای برگشت. آن یکی را سرکشیدم و سیگار روشن کردم. موقع رد شدن آنی از خیابان یک موتور سوار سرش را نزدیک گوشش کرد و چیزی گفت و خندید و رفت. آنی از وسط بلوار به من نگاه کرد. لبخند زد و یک جمله با داد گفت. نشنیدم. گمانم گفته باشد «یادت نرود چی گفتم».

یک اتوبوس میان من و آنی قرار گرفت. وقتی رد شد آنی هم دیگر نبود. رفتم داخل پارک یک چای دیگر بگیرم. تعطیل کرده بود. تلفن را از جیبم در آوردم و برای آنی نوشتم که هیچ کدام از چیزهایی را که گفته انجام نمی‌دهم. منتظر بودم بپرسد چرا ولی نپرسید. هوا داشت تاریک می‌شد. یک موتور دربست گرفتم و رفتم میدان انقلاب. تا تئاترشهر پیاده رفتم. از در اداری داخل شدم و از پله‌ها رفتم بالا. آن‌قدر با اعتماد به نفس رفتم که نگهبان چیزی نپرسید. درِ پشت‌بام باز بود و یک گوشه گروهی با سر و صدای زیاد تمرین می‌کردند. بیسکوییت توی جیب کتم را خرد کردو و روی لبه‌ی پشت بام ریختم.


صبح زود باید می‌رفتم تپه‌ی شرق. آنی فهمیده بود دروغ گفته‌ام وگرنه حتما می‌پرسید «چرا».

Tuesday, August 26, 2014

آغاز جداسری شاید از دیگران نبود

ما «تفکیک جنسیتی» را خودمان آغاز کرده‌ایم یا در تک‌تکِ تاکسی‌های شهر یک «محدباقر قالیباف» نشسته است؟




دیشب چندتا فیلم‌فارسی دیدم. درواقع دوتا. با اینکه از دسته‌ی معروف و کم‌تر مبتذل‌هاش بودند ولی خب چندان چنگی هم به دل نمی‌زدند. با این‌حال لذت داشت دیدن و بیشتر شناختنِ تهران قدیم و فرهنگی که به‌هرحال توی فیلم هم رسوخ کرده و خواهی‌نخواهی الان بعد چهل-پنجاه سال در روی همان پاشنه می‌چرخد. یا لااقل می‌شود گفت همان بنا را بازسازی کرده‌ایم و برخی در قسمت بازسازی شده‌اش و بعضی‌مان هم در خرابه‌اش و بعضی‌مان در بخش بزک‌شده‌اش زندگی می‌کنیم. دیدن برخورد فیلم‌ساز با مردسالاری و زن‌ستیزی و ممزوجش که می‌شود آزار خیابانی زنان توسط مردان (یا اسمش را بگذراید تجاوز کلامی و رفتاری و بدنی، حالا در خانه، کافه، ماشین و وسیله‌ی نقلیه‌ی عومی و مهمانی و هرچه) بیشتر از همه نظرم را جلب کرد. انگار که دوربین دارد در کوچه‌ای فیلم می‌گیرد و این پدیده مثل در و دیوار شهر است و نه کسی از بود‌ش تعجب می‌کند و نه اصولا توجهی به آن دارد.

الان دیدم در گوشه‌ای بحثی به‌پا شده و آقایی نوشته است: «وقتی یه خانم تو تاکسی کنار یه آقا می‌شینه انگار بغل یه هیولا نشسته. تنها نگرانیش اینه که یه وقت تماسی اتفاق نیفته. حتی وقتی دو خانم پیر و جوان با هم باشن، خانم پیر خودش رو فدا می‌کنه و بغل اون آقا می‌شینه. یک زن نمی‌تونه در یک وسیله عمومی برای ۵ دقیقه به شما اعتماد بکنه و با خیال راحت کنار شما بشینه؟»


از تصویری نوشته بود که همه آن را دیده‌ایم و کاملا هم برای‌مان طبیعی است. آن‌قدر که دیگر حتی نمی‌بینیم. درست مثل همان فیلم‌سازی که لزوما قصد ندارد نشانه‌های مردسالاری و زن‌ستیزی و برخی معایب فرهنگی دیگر را نشان دهد ولی دوربین را هرجا بچرخاند این‌ها هستند. یا تماشاگری که اصولا دارد داستان فیلم را دنبال می‌کند و این حواشی به چشمش نمی‌آید.


ترکیب جملاتی که آن مرد ناشناس درباره‌ی شیوه‌ی نشستن خانم‌ها در تاکسی نوشته بود با تصاویر فیلم‌فارسی که هنوز در ذهنم معلق است، فکرهای جالبی آورد. عصاره‌اش می‌شود این جمله: «شاید گناه تفکیک جنسیتی فقط به گردن حکومت نباشد.»

بله من هم معتقدم که جداسازی اجباری پسران و دختران از کودکی ناهنجاری‌هایی به بار آورده. بله درست که دامن زدن به این‌گونه جداسازی‌ها و آن‌چه این‌روزها بحثش داغ است و «تفکیک جنسیتی» می‌نامندش و اصرار به اجرای آن در محیط‌های کاری، عمومی، اداری و دانشگاهی، دودش نه فقط به چشم تفکیک شده‌گان می‌رود که عواقب و ناهنجاری‌های ناشی از آن دامن آیندگان را هم می‌گیرد. اما «آغاز جداسری شاید از دیگران نبود».

بیایید خودمان را جای آن خانم فرض کنیم در مثال تاکسی. همان خانمی که در رفتاری همیشگی و قابل قبول و بدون نیاز به فکر، کیفش را حایل می‌کند میان خودش و مرد غریبه. یا آن خانم میان‌سال یا مسنی که فداکارانه نقش کیف‌ِجداساز را در تاکسی برای دختر جوان‌ بازی می‌کند. در ذهن این خانم چه می‌گذرد و این رفتار معمولی و تکراری ناشی از چیست و چگونه می‌شود تحلیلش کرد؟
جواب نخستی که به ذهن می‌رسد این است که خانم مسافر از تجربیات خودش و اطرافیانش درس گرفته و حالا پیش‌گیری می‌کند. فرقی هم ندارد هم‌سفر کیست. شاید از شیوه‌ی رفتار و گفتار و پوشاکش به‌نظر بیاید که انسان متشخصی است. گو انسانی بسیار شریف. من که نمی‌شناسم. به‌هرحال «حادثه هیچ‌گاه خبر نمی‌کند» و «پیش‌گیری بهتر از درمان است».
خانم جوان حوصله‌ی دردسر ندارد. حایل کردن چیزی میان محل نشستنش با محل نشستن مرد غریبه تا حدی جلوی تجاوزات تکراری را می‌گیرد. حداقل این پیام را می‌رساند که «می‌دانم در ذهنت چه می‌گذرد. گذشته از این‌که ممکن است مشابه خیلی از هم‌جنسانت فکر کنی «من هم لذت می‌برم» و این رفتار نشانت می‌دهد که از این خبرها نیست، با این کار به شکلی علنی اعلان آمادگی برای دفاع کرده‌ام. سنگر دفاعی چیده‌ام و تو چه می‌دانی، در پس این خاک‌ریز شاید مبارزانی شجاع‌ منتظر تجاوز دشمن و عبورش از خط مرزی باشند تا حقش را کف دستش بگذراند. تازه همین سنگر خودش هم خیلی ضعیف نیست و دیگر حداقل نمی‌توانی تظاهر کنی رفتارت اتفاقی بوده.»
اگر از عوامل پدیدآورده این رفتار و شیوه‌های رفتاری مشابه آن که کم هم نیستند بگذریم‌ و بخواهیم خود رفتار را نامی انتخاب کنیم چه می‌نامیمش؟ تفیکیک اختیاری جنسیتی؟ چگونه توجیه‌اش می‌کنیم؟ جداسازی حق مسلم ماست؟
ما «تفکیک جنسیتی» را خودمان آغاز کرده‌ایم یا در تک‌تکِ تاکسی‌های شهر یک «محدباقر قالیباف» نشسته است؟

همین خانم مسافر ممکن است از مخالفان جدی جداسازی جنسیتی باشد. اما تاحالا فکر نکرده که خودش جداساز جنسی است. آقای کناری هم مورد «جداسازی اجباری» قرار گرفته و معمولا اعتراضی ندارد. اگر هم اعتراض کند،‌ بیشتر خانم را و ناظر را نسبت به درستی جداسازی مطمئن کرده است. (گمانم بسیارند خانم‌هایی که برای کیف‌چینی در صندلی عقب تاکسی با جملاتی سخیف مورد اعتراض قرار گرفته‌اند. بعید می‌دانم هیچ مرد متشخصی به این رفتار اعتراض کرده باشد و از این در درآمده باشد که خانم جان این رفتارت  می تواند توهین به من باشد و در توجیه خودش گفته باشد که «من از آن دسته که فکر می‌کنی نیستم». که اگر هم چنین جمله‌ای گفته باشد بازهم تردید خانمِ مسافر را بیشتر کرده است. «حتما خیالی دارد. این یکی حساب‌شده‌تر وارد شده و این‌که به اعتراضش توجه کنم و کیف‌ را از میان بردارم،‌ اولین نشانه‌ی مثبت است که تمایل من را به به او نشان می‌دهد و بعد حالا بیا و جمعش کن. کور خوانده‌ای برادر. من هم از آن‌هاش نیستم.»
از این بگذریم که ما اصولا همه فکر می‌کنیم «از آن‌هاش نیستیم» ولی پایش که بی‌افتد کسی چه می‌داند. «کمی ملاعبه در صندلی عقب تاکسی را که حتی خدا هم گناه نمی‌گیرد! این دختر هم که خودش دلش می‌خواهد.»
از این هم بگذریم که اصولا ریشه‌ی این رفتار زنان به رفتار مردان بر می‌گردد یا بر نمی‌گردد و در هر دوحالت راه حل فرهنگی طولانی مدتش چیست و راه احتمالا نه‌چندان فرهنگی مقابله با آن برای زنان چیست.
بیایید فقط به این بپردازیم (و چون نوشته طولانی شده و بنا به اصول باید کم‌کم حوصله‌ی خواننده را سر ببرد خودتان عجالتا بپردازید) که آیا این نوع رفتار توهین به مردان است؟ مردی که نه سابقه‌ی آزار رسانی در صندلی عقب تاکسی را دارد (برخلاف تصور خانم شادی صدر که نوشته بودند همه‌ی مردان ایرانی مسبوق به سابقه‌اند) و نه از آن خوشش می‌آید و نه قصدش را دارد و حتی با آن مقابله می‌کند و حالا در یک رفتار تکراری و در سکوت مرگ‌بار صندلی عقب تاکسی متهم شده به‌این‌که بالقوه یک خطر است. حالاهم باید گذشته از ترافیک و آلودگی هوا و صدای رادیوی راننده و تحمل هزار دردسر ناخواسته‌ی دیگر، در مسیری پرتلاطم که به لطف راننده پر تنش‌تر هم می‌شود، چند سانتیمتر از جای نشستش را به کیف‌‌ِجداساز بدهد که حق مسلم خانم است.
خانمی که لزوما اعتقادات دینی موجب پرهیزش از هرگونه تماس دست و پایش با همسفر مرد نشده. حالا در پیچ و خم تهران یک تماس ناخواسته‌ی چندثانیه‌ای را در کنار هزار ناخوشی دیگر می‌شود تحمل کرد. او به گفته‌ی آن آقایی که در ابتدای نوشته از او یاد کردم، مردِ کناری را با «هیولا» اشتباه گرفته است.

راستش را بخواهید حق هم دارد. در همین فضای مجازی از وقتی وبلاگ‌های فارسی پا گرفت، بارها به نوشته‌هایی برخوردیم که نویسنده‌ی خانم شرح می‌داد چگونه در تاکسی آزار شده. چه بسیار هم نوشته‌ها و توصیه‌نامه‌هایی که به خانم‌ها یاد می‌داد چگونه با چنین رفتاری در تاکسی و در مترو و در مکان‌های دیگری که ناخواسته با مردان‌ِ آزارگر هم‌راه شده‌اند، مقابله کنند. من هم در این‌جا غیر از طرح فکر کار دیگری نمی‌خواهم انجام دهم. استفاده از کیف‌ِ‌جداساز را هم خودم به خانم‌ها توصیه می‌کنم. اما دو مساله فکر من را مشغول می‌کند. اول این‌که اگر جای خانم‌ِ مسافر بودم، آیا همه‌ی همسفران مرد را با یک چوب می‌راندم؟ چه‌طور تشخیص می‌دادم چه‌وقت باید از کیف‌ِ‌جداساز استفاده کنم و کی می‌توانم چند سانتیمتر جای نشستن بیشتر را بین خودم و همسفرم تقسیم کنم و خیالم هم آسوده باشد؟
دوم این‌که چطور مردی باید باشم که بدون اشاره‌ی مستقیم و استفاده از کلام، خیال همسفرم را راحت کنم که «نه واقعا من از آن‌هاش نیستم. کیفت را سد آفتابی کن که از پشت مانتو، بدنت را می‌سوزاند. چند سانتیمتر هم بیشتر جا برای نشستن داشته باش.»


*عکس گویا از ایشان است.

Tuesday, July 29, 2014

پیری‌ِ متفاوت نسل‌ِ ما

پدرم دوستی داشت به نام وارطان. ماجرا برمی‌گشت به زمان جوانی‌اش. نمی‌دانم از کجا و چگونه می‌شناختش. پدر روابط عمومی اعجاب‌آوری داشت. در میان دوستان رنگارنگش وارطان را همه‌ی خانواده متفق‌القول دوست‌ داشتند. به مهربانی می‌شناختیمش و هنوز مادرم از او به نیکی یاد می‌کند و خودم یادم هست که یک‌بار برایم از آمریکا خرسی عروسکی آورده بود که تازه بعد از چند روز اتفاقی کشف کردم که سرش باز می‌شود و درونش را وارطان پُر کرده از شکلات و آدامس و چیزهایی که بچه‌ای به آن سن را از شوق به رقص می‌آورد.

پدر به میان‌سال‌ِگی رسیده بود و من کودک بودم. خاطر دارم که وارطان در خیابان گمانم سهرودی یک استدیوی عکاسی داشت و هرازگاهی با پدر به او سَر می‌زدیم. بعدتر گذارش به آمریکا افتاد و هرازگاهی می‌آمد ایران و چند ماهی می‌ماند.

وارطان خانواده‌ای نداشت. یا داشت و از دست داده بود. باغ‌چه‌ای داشت در کرج که گمانم هنوز ۱۲ سالم نبود که با پدر یک شب را آن‌جا گذراندیم. بازهم وارطان رفت آمریکا.

بعد ما خانه‌مان را عوض کردیم. پدر تنها یک شماره‌ی تلفن از وارطان در آمریکا داشت. از خانه‌ی جدید که زنگ زد معلوم شد شماره‌ی وارطان هم عوض شده. حتما او هم با شماره‌ی منزل قبلی ما تماس گرفته بود و شنیده بود که ما از آن خانه رفته‌ایم.

چند سالی گذشت و پدر بی‌خبر از وارطان بود که برادرش (اِدیک) را اتفاقی جایی دید و شماره‌ی جدیدی از وارطان به دستش رسید. سالی یکی دوبار بین دو مرد، گپ و گفتی تلفنی رد و بدل می‌شد. وارطان هم پا به سن گذاشته بود و گویا اوضاع جسمی خوبی نداشت و دیگر توان سفر کردنش نبود. آخرین بار که گمانم ۶-۵ سال پیش باشد پدر گفت که وضعش از همیشه خراب‌تر است. اضافه وزن داشت و دیابت. بعدش دیگر پدر هم به دوره‌‌ی چند ساله‌ی بیماری افتاد و نه او خبری از وارطان گرفت و نه تماسی از وارطان به ما رسید.

دی‌ماه پارسال که پدر رفت، در آن اوضاع، به ذهنم رسید که دفترچه‌هایش را زیر و رو کنم به دنبال شماره‌ی وارطان. بعد گفتم که می‌خواهی چه بگویی؟ «سلام آقای وارطان خواستم بگم دوست قدیمی‌ات فوت شده»؟ بگذار اگر هم هنوز هست، نداند.

نمی‌دانم وارطان کجاست. شاید او هم دیگر نباشد.  شاید اگر دنیای دیگری باشد، پدر و وارطان الان کنار همند و دارند کباب می‌خورند! شاید هم پدر، وارطان را مهمان کرده به پلو و فسنجان گیلانی. وارطان هم حکما دارد با لهجه‌ی ارمنی می‌گوید: «مَمَد جان، من اول باید یه‌پُرس از این پُلو بخورم تا طَعمِشو بفهم.» بعد هم یک بشقابِ پُر برنج دودی می‌کِشد و یک قالب کره روی آن آب می‌کند و در چند دقیقه تمامش می‌کند. در نوبت بعدی خورش هم روی برنجش می‌کشد. در خانه‌مان که مهمان بود همیشه همین اتفاق می‌افتاد.

این‌ها را نوشتم که بگویم احتمالا نسلِ ما وقتی پا به سن بگذارد اوضاع کمی فرق خواهد داشت. با شتاب حیرت‌آورِ تکنولوژی و استقبال روز افزون از انواع و اقسام شبکه‌های ارتباطی که همین الان هم من را با چند اشاره به فرزند مربی مهدِکودکم می‌رساند، بعید است کسی، دیگری را گم کند.
نمی‌دانم خوب است یا بد. ولی حداقل گُم نمی‌شویم. 

پیری متفاوتی از پیشینیان‌مان خواهیم داشت.

Friday, August 24, 2012

سلام الاغ عزیز

قرار شده برای پندار ستونی بنویسم که احتمالا نامش «از پشت شیشه‌ی عینک» باشد. اولینش این است:


حوصله نکردید روی لینک کلیک کنید متنش این است:



یادداشتی از آرمان اسلامبولچی

کلاه‌قرمزی و بچه‌ننه: فیلمی برای نخندیدن

آیا ایرج طهماسب و حمید جبلی این‌بار گاف داده‌اند و این دو هنرمند هم دیگر دارند نان شهرت قبلی‌شان را می‌خورند و فقط به فکر گیشه هستند؟ نخستین تکذیب کنندگان ادعایی که مطرح می‌کنم خود فیلم «کلاه قرمزی و بچه‌ننه» است. این ادعا که: این فیلم برای خندیدن نیست، برای نمایش برخی از مشکلات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی و انتقاد از آن‌هاست.


در خبرها بود که باوجود مشکلاتی که برای نمایش «کلاه‌قرمزی و بچه‌ننه» وجود داشت، این فیلم بازهم دارد رکورد جدیدی برای فروش سینماها باقی می‌گذارد و در این ماه پایانی تابستان رونقی به سالن‌های خاک گرفته هدیه می‌کند. اما این‌ها حرف جدیدی نیست. حرف جدید این است که از این‌سو آن‌سو می‌شنویم بعضی‌ها ناامید سالن سینما را ترک کردند. روی وبلاگ‌ها یا شبکه‌های اجتماعی هم کم نیستند کسانی که طلب‌کارانه اعتراض کرده‌اند و گفته‌اند «هیچ چیز برای خندیدن وجود نداشت». مثلا مخاطبی به اسم مجتبی روی صفحه‌ی ویژه‌ی «کلاه‌قرمزی و بچه‌ننه» در فیس‌بوک نوشته: «حتی بچه‌ی دوستم که همراهمون بود می‌گفت خسته شدم، بریم خونه» یا حمید روی همین صفحه از دیگران خواسته پولشان را برای این فیلم دور نریزند.

آیا ایرج طهماسب و حمید جبلی این‌بار گاف داده‌اند و این دو هنرمند هم دیگر دارند نان شهرت قبلی‌شان را می‌خورند و فقط به فکر گیشه هستند؟

کلاه‌قرمزی محصول دهه‌ی هفتاد است. زمانی که تلویزیون برای بچه‌ها یکی از مهم‌ترین تفریح‌ها بود. در سال ۱۳۷۳ هم پای این شخصیت محبوب به سینما باز شد و فیلم «کلاه‌قرمزی و پسرخاله» جوری فروش کرد که تا سال‌ها بهانه‌ای بود برای منتقدانی که می‌خواهند به سینمای جدی ایران بتازند: «وای به حال سینمایی که سال‌هاست پرفروش‌ترین فیلمش یک فیلم کمدی-عروسکی برای بچه‌هاست».

حالا واقعا نمی‌شود از بچه‌های سال ۱۳۹۱ انتظار داشت به همان چیزی بخندند که بچه‌های ۱۸ سال پیش می‌خندیدند. این را ایرج طهماست و حمید جبلی هم خوب می‌دانند. آن‌ها کاملا متوجه هستند که مخاطب آن‌ها بچه‌های ۱۸ سال پیش هستند. کسانی که حالا حداقل ۲۵ سال زندگی کرده‌اند. اگر هم کودکی به سینما بیاید برای شهرتی است که همین بچه‌های قدیم و بزرگ‌های الان برای کلاه‌قرمزی ایجاد کرده‌اند.

برای همین بچه‌ی دوست مجتبی حق داشت که حوصله‌اش سر برود در حالی که پدرش و دوست پدرش که بعدها ماجرا را در فیس‌بوک گزارش می‌کند، با اخم توی سینما نشسته‌اند. فکر نمی‌کنم طهماسب و جبلی هم این را ندادند. پس آن‌ها چرا بازهم یک فیلم از کلاه‌قرمزی ساخته‌اند و مخاطبشان کیست ؟

نخستین تکذیب کنندگان ادعایی که مطرح می‌کنم خود فیلم «کلاه قرمزی و بچه‌ننه» است. این ادعا که: این فیلم برای خندیدن نیست، برای نمایش برخی از مشکلات اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی و سیاسی و انتقاد از آن‌هاست.

این دیالوگ‌ها را بخوانید:

«دشمن فرضیو ول کنین، یکی اون دیوونه‌ رو بگیره»
«بازجو: نه تو کلاه‌قرمزی نیستی، پسرعمه‌ای
کلاه‌قرمزی: اگه پسر عمه‌باشم می‌ذارین برم خونه؟»
«جای بچه‌ها زندان نیست»
«این دادگاه برای همیشه تعطیل است»

یا به‌یاد بیاورید که پسرخاله دیگر نرفته هزارتا نان بخرید، بلکه در خرابه‌ای نشسته و در حالی که اطرافیانش گشنه‌اند، درباره نان خریدن آواز می‌خواند و اطرافیان دست می‌زنند.

یا به‌یاد بیاورید یک گروه پلیس را که از شستن یک بچه‌ننه‌ که خودش را خراب کرده عاجزند، یا بیگناهی را اشتباهی به زندان انداخته‌اند در حالی که «مجرم خطرناک» آن بیرون آزاد است.

یا پدرمادرهایی که دلشان برای فرزند زندانی‌شده‌شان تنگ می‌شود.

یا به‌یاد بیاورید که همه‌ی سرباز‌ها در روز روشن خوابیده‌اند و این مساله مورد اعتراض پسرعمه‌زا هم قرار می‌گیرد: «آخه الان چه وقت خوابه؟»

یا دادگاهی که شاکی و متهم و قاضی و حاضرین و غایبین به یک اندازه «مسخره» (و نه خنده‌دار) هستند.

آیا چنین فیلمی برای خنداندن ساخته شده و برای سرگرم کردن بچه‌ها؟ من می‌گویم خیر، اما چرا نخستین تکذیب کننده این «خیر» خود فیلم است؟

فیلم‌ساز در درجه‌ی اول می‌داند که مخاطب اصلی‌اش دیگر بچه‌ها نیستند. در ابتدای فیلم کلاه‌قرمزی با آن الاغ معروف ملاقات می‌کند که در سال ۱۳۷۳ برایش می‌خواند «سلام الاغ عزیز حالت چطوره» و این مساله آن موقع خیلی جذاب بود، اما حالا ۱۸ سال بعد، فیلم با صحنه‌ای مشابه شروع می‌شود، بچه‌های امروز که هیچ‌تصوری ندارند که چرا این الاغ وسط شهر جلوی راه کلاه‌قرمزی قرار گرفته. انگار فیلم‌ساز می‌خواهد بگوید سلام بچه‌های ۱۸ سال پیش. یادتان هست این الاغ عزیز را؟ این فیلم برای شماست. ولی شما که دیگر به این الاغ نمی‌خندید، می‌خندید؟

خوب فیلم‌ساز اول تکلیفش را مشخص کرد که با کی حرف می‌زند یا حداقل «در درجه‌ی اول» با کی حرف می‌زند. بعد می‌رود سراغ مسایلی که گفتیم و اصلا خنده دار نبودند. فقر، تصاویری بدون توضیح از یک کودک که شبیه‌بچه‌های خیابانی است (و من فکر می‌کنم واقعا از میان بچه‌های خیابانی انتخاب شده) زن‌هایی که خودشان قبول دارند تنها کارشان شستن و رفتن است و خانواده‌ی محترمی که برای خوردن یک وعده صبحانه، چیزی بیشتر از چند تکه نان خشک ندارند، اما زیاد به روی‌خودشان نمی‌آورند که بی‌چیز شده‌اند. پلیس‌های بی‌دست و پا و آدم‌هایی که بازیگر نیستند، آدم‌های معمولی کوچه خیابانند و خودشان آن‌قدر گیر هستند که حتی حاضر نیستند مستراح مغازه یا خانه‌شان را در اختیار یک کودک قرار دهند که دارد فشار سختی را تحمل می‌کند!

اما فیلم‌ساز بعد از نمایش این مسایل که بیشتر نماد مسایل جدی اقتصادی، فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هستند، به سرعت با صحنه‌هایی از ساز و آواز و نوعی کمدی که زیاد هم خنده‌دار نیست (که بیشتر مسخره است) نمادین بودن فیلمش را تکذیب می‌کند.

چرا تکذیب می‌کند؟ به نظر من جوابش واضح است.

به هرحال کلاه‌قرمزی هم راضی شد که به بازجو بگوید پسرعمه است تا بتواند برگردد خانه!

Tuesday, January 03, 2012

من/خواب/سیگار

خواب دیدم آمریکا خوابش برد، چین زمین را بلعید!
خاورمیانه خودش را منفجر کرد و قفقاز آتش گرفت.
در اثر شعله‌های قفقاز، یخ‌های قطب آب شد و استرالیا را غرق کرد.
هواداران پوتین سن‌پترزبورگ را محاصره کرده بودند، اما مسکو همچنان مقاومت می‌کرد.
نخست‌وزیر انگلستان یورو را «تکه کاغذی بی‌ارزش» خواند و صدراعظم آلمان در اعتراض سفیر بریتانیا را گاز گرفت.
تصویر بنجامین فرانکلین از روی اسکناس‌های صددلاری میدان فردوسی تهران، مرخصی بدون حقوق گرفته بود تا برای بانک مرکزی ایران دلالی کند.
رهبر جدید کره‌ی شمالی از دست روح پدرش به کره‌ی جنوبی پناهنده شد،‌ در نتیجه ژاپن از خوشحالی خودکشی کرد.
یک قاچاقچی مکزیکی موادمخدر با سفیر عربستان در آمریکا ازدواج کرد در نتیجه پادشاه سعودی سفیر کشورش را به اتهام همجنس‌گرایی اخراج کرد؛ خبر اخراج او را پادشاه سنگال روی وبلاگش نوشت.
ارتش پاکستان با حمایت یک کشور همسایه به تکنولوژی کنترل از راه دور دست یافته بود و مدام کانال تلویزیون شهروندانش را عوض می‌کرد.
چین که زمین را خورده بود، دالایی لاما را عق زد و من بیدار شدم. اخبار داشت می‌گفت افرادی که خواب‌های عجیب می‌بینند کمتر عمر می‌کنند. من سیگار را ترک کردم.

Monday, October 17, 2011

مرگ در نمی‌زند

با راننده‌ای می‌آمدم خانه که می‌گفت در «منطقه‌ی عملیاتی کردستان» بوده. می‌گفت هنگام استفاده از خمپاره به علت بارندگی، گلوله از دستش به درون خمپاره لیز می‌خورد و ناخواسته شلیک می‌شود. می‌گفت پرتاب شده و از پشت به صخره خورده و بیهوش شده است. می‌گفت روحش پرواز کرده و خودش را دیده که غرق در خون به زمین افتاده است. می‌گفت دیده که همسنگرانش آمدند و او را کشان‌کشان به پشت سنگر بردند. نگفت چرا، اما اعتقاد داشت که خدا فرصتی دوباره برای زندگی به او داده است.
می‌گفت ۱۲ سال پیش در مشهد سیگار را ترک کرده. می‌گفت زنش او را به امام رضا قسم داده و می‌گفت حتا اگر زنم به جان خودش قسم می‌داد فایده نداشت. می‌گفت ۲۴ سال سیگار می‌کشیده، اما روی آقا امام رضا را نتوانسته زمین بگذارد.
می‌گفت یک بار دیگر در بوشهر مرگ به سراغش آمده. می‌گفت احساس خفگی داشتم. می‌گفت پایم سرد شده بود و سرما بالاتر می‌آمد. می‌گفت جای مراجعه به پزشک ترجیح دادم زنم را صدا کنم و وصیت کنم. می‌گفت به سرعت هرچه می‌خواستم گفتم، تکلیف زنم و بچه‌ها را مشخص کردم و گفتم این لحظه‌ی آخر عمر من است. می‌گفت بعدش بیهوش شدم. نگفت چرا اما اعتقاد داشت که خدا بازهم فرصتی دیگر به او داده است. صبحش بی‌دردسر از خواب بیدار شده و می‌گفت زنش تعریف کرده که ابتدا بدنش سرد شد، اما کم‌کم گرما برگشته است.
می‌گفت سیگار مثل مرگ تدریجی است . می‌گفت از مرگ نمی‌ترسد اما ترجیح می‌دهد یک‌باره بمیرد تا تدریجی. گفتم بالاخره و تدریجا همه می‌میریم. می‌گفت بله، اما مرگ ناگهانی بهتر است. می‌گفت از مرگ نمی‌ترسد. تنها به صداقتش در همین جمله‌ی آخر شک دارم.