Saturday, January 03, 2026

«آنان به آفتاب شیفته بودند» لابد

این اول بار نیست که ایران دست‌خوش ناآرامی و اعتراض گسترده شده است. یک الگوی تکراری که در این سرزمین بارها تکرار شده. ادعاهایی هست که هزاران سال است چنین می‌شود. حداقل اسطوره‌های شاهنامه‌ای همین را روایت می‌کند. مردم ستم و رنج فراوان می‌کشند، بعد از مدت‌ها رنج و درد، بالاخره فردی (در ابتدا) عادل پیدا می‌شود (که خمینی هم تا سال ۵۷ آدمی نکشته بود و گویا با ظلم مخالف بود  شمایلی برای عده‌ای دوست‌داشتنی‌ داشت) و مردمِ در آستانه‌ی خفگی را می‌رهاند و ضحاک زمانه‌اش را به بند می‌کند. مدت بسیار کوتاهی از آزادی و بیشتر امید به بهبود می‌گذرد. دوباره ضحاکان زمان سر بلند می‌کنند و ماران‌شان به جان بی‌گناهان می‌اندازند و خون آدمیان را به شیشه می‌ریزند و کاخ و برج و بارو می‌سازند و حالا یا با پول مردم هواپیما و تانک‌ها و اسباب‌بازی خطرناک آمریکایی (که حتی بلد نیستند ‌با آن‌ها بازی کنند) می‌خرند یا با به هزینه رنج و آه و اشک همان مردم قاتلانی را اجیر و مردمی دیگر را فرای مرزهای خود به سیاهی می‌نشانند. در مرزهای خود دیگران را سرکوب می‌کنند و می‌کشند و به بند می‌کشند و زندان می‌کنند و شکنجه می‌کنند و کشور را تک‌حزبی. حالا یا حزب فقط حزب‌الله یا فقط رستاخیز


مردمی می‌آیند که شعار می‌دهند«مرگ بر شاه» و بعد فرزندان‌شان شعار می‌دهند «جاویدشاه» و می‌شود حدس زد فرزندان این‌ها ۵۰ سال دیگر چه شعار می‌دهند. مردمی که فراموش می‌کنند چه جلاد آدم‌کشی تاج شاهی را دزدیده و به سر خودش گذاشته و برای چند سالی شاه دزدان و قاتلان شده و حالا شادی روح‌اش را خواستارند. همان فرهنگ که مردمی را به صرافت می‌اندازد که شعار دهند «رضا شاه روحت شاد» عجب نیست که ۵۰ سال دیگر مردمی را وا دارد که شعار دهند «خمینی روحت شاد». مردمی که البته خود قربانی‌اند و نادانی بهشان تحمیل شده و فقر و رذالت و دوجین کثافت دیگر. 

گویا چند ده سال دیگر آدمیانی بیایند و بگویند یادش به‌خیر «آقای منطقه» بودیم و هیچ کشتی‌ای در خلیج فارس بدون اجازه ما تردد نمی‌کرد و بدون هراس به آمریکا و اسراییل موشک می‌زدیم و با روسیه و چین مانور نظامی مشترک داشتیم و لابد فیلم‌هایی از سبک‌زندی «ریچ‌کیدز آو تهران» و پاساژهای و سازه‌های لاکچری شمال شهر و برچ میلاد و پارک چیتگر سند راست‌گویی‌شان می‌شود و متروی تهران و شهرهای دیگر و فوران لیسانسه‌های زن و مرد و دانش‌گاه‌هایی که در هم تپه‌ای روییده بودند. و لابد اگر از واقعیت بگویی از فقر مردم و لیسانسه‌ها و فوق‌لیسانسه‌های بی‌کار و روزنامه‌های بسته شده و روزنامه‌نگاران زندانی و قیمت‌های رو به فوران و سفره‌های هرروز خالی‌تر، می‌شوی «چپول خائن».

آن‌‌ها در ستم بودند و نادان و بی‌سواد نگه داشته شده بودند و گناهی نداشتند لابد. که نمی‌فهمیدند ستم و فساد را بر نیانداخته‌اند که فقط ستم‌گرانی را با مشقت فراوان با ستم‌گران دیگری که لباس‌شان فرق دارد جایگزین کرده‌اند. لابد گناهی نداشتند که نفهمیدند آزادی چیزی نیست که هر ۵۰ سال برایش جلادی را سرنگون کنیم. که هر روز و هر هفته باید فساد را شست و ظالم را به عدالت سپرد. هر روز و هر ساعت باید مراقب دزدان و فاسدان و دروغ‌گویان بود. «آنان به آفتاب شیفته بودند» لابد.